آغاز و پایان
![]() |
![]() |
![]() |
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
ترانه سرا : افشین یداللهی
آهنگساز : فردین خلعتبری
تنظیم کننده : فردین خلعتبری
خواننده : علیرضا قربانی
برای دانلود آهنگ اینجا کلیک کنید.
منبع : تبیان

سنگِ آفتاب-اُکتاویو پاز
سیزدهمین باز می گردد... این همان اولین است؛
و همیشه یکی است- یا شاید این تنها یک لحظه باشد؛
آیا تو ملکه ای، ای تو، اولین و آخرین؟
آیا تو شاهی، تو یگانه و آخرین معبود؟
اثر ژرار دو نروال « آرتمیس » از شعر
بیدی از بُلور، سپیداری از آب،
فواره ای بُلند که باد کَمانی اش می کند،
درختی رقصان اما ریشه اش در اعماق،
بسترِ رودی که می پیچد، پیش می رود،
روی خویش خم می شود، دور می زند
و همیشه در راه است:
کوره راهِ خاموشِ ستارگان
یا بهارانی که بی شتاب گذشتند،
آبی در پُشتِ جُفتی پِلْکِ بسته
که تمامِ شبْ رسالت را می جوشد،
حضوری یگانه در توالیِ موج ها،
موجی از پسِ موج دیگر همه چیز را می پوشاند،
قلمروی از سبز که پایانش نیست،
چون برقِ رخشانِ بال ها
آنگاه که در دلِ آسمان باز می شوند،
*
کوره راهی گُشاده در دِلِ بیابان،
از روزهای آینده،
و نگاهِ خیره و غمناکِ شوربختی،
چون پرنده ای که نغمه اشْ جنگلْ را سنگ می کند،
و شادی های بادآورده ای که همچنان از شاخه های پنهان
بر سَرِ ما فرو می بارد،
ساعاتِ نور که پرندگانش به منقار می برند،
بشارت هایی که از دست هامان لَب پَر می زند....
جهت دانلود کامل اینجا کلیک کنید.

مثل رفتن و نریسدن می مونه انگار که تمومی نداره هرچی بیشتر هم که میری طولانی تر میشه خیلی ها دوم نمیارن وسط راه ول می کنن خیلی ها هم از وسط راه میان تو جاده و فکر می کنن زرنگن اما خبر ندارن که باید سر راهشون یه چند جفت کفش آهنی می خریدن و میومدن توی این راه راه عشق و عاشقی رو می گم دیگه همون راهی که پر از اسرار پر از راز پر از دلهره و ترس پر از زمین خوردن پر از زمین زدن هر چی بگم بازم جا داره عجب جاده ای این جاده عشق اولش که وایسادی میگی به به عجب جاده ی قشنگیه پر از مهر و محبت پر از زندگی و دوست داشتن یه کم که میری اون احساس اولیه رو نداری به جای حس عشق و عاشقی حس برگشتن به آدم دست میده دوست داره همون موقع برگرده اینجاست که میگم پر از زمین زدن با این کار دل یه نفر دیگه رو میشکنه امان از این جاده امان از این آدما که فکر می کنن میتونن تحمل کنن و نمی تونن و دل یه عده دیگرو میذارن زیر پا و له می کنن واقعا که مثل رفتن و نرسیدن می مونه هر چی بگم بازم کم گفتم
تمام.

خوب اعتراف به عشق که بد نیست خیلی هم خوبه مگه چی میشه همه یه روزی عاشق میشن این یه واقعیت .
منم عاشق شدم به عشقم اعتراف کردم اون لحظه داشتم پرواز می کردم نمی دونید چه حسی داشت عالی بود یه حس ناب که تا حالا تجربش نکرده بودم تصور کن توی برف وایسادی هوا سرد تازه داره از آسمون برفم می یاد چه محشری میشه. همونجوری که توی برفا وایساده بودم احساس کردم هوا گرم شده ضربان قلبم هزار برابر شده بود به خودم اومدم دیدم ای دل غافل مجنون شدم و لیلی داره می یاد وایساد روبروم زبونم گرفت هر چی خواستم بهش بگم دوسش دارم نشد هی این پا و اون پا کردم نتونستم بهش بگم هیچی دیگه غذای نذری رو داد به منو رفت دیدم دارم از دست میرم تمام قدرتمو جمع کردم و اسمشو صدا زدم تا برگشت بهش گفتم دوستت دارم لپاش سرخ شد و پاش تو برفا گیر کرد و کفشش در اومد لحظه عجیبی بود شاید تمامش ۱ دیقه هم نشد اما برای من اندازه یه عمر گذشت بله منم عاشق شدم به عشقم هم اعتراف کردم .
تمام

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی
میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض
میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی
می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می
میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

اینم یه آهنگ خیلی خیلی قشنگ از استینگ که من
خیلی دوسش دارم برای دانلود اینجا کلیک
کنید.اگه دانلود نکنید از دستتون رفته باور کنید
رز صحرا
در رویای بارانم در رویای باغهای سبز در شنزار صحرا
در رنج و عذابم در رویای عشقم و زمان از چنگ من می گریزد
در رویای آتشم رویای های بسته شده به پای اسبی که هرگز از پا نمی افتد
و در زبانه های آتش سایه هایش همچو آرزوهای یک مرد می رقصند
این رز صحراست هر گلبرگش سر جاودانه است این گل صحرا
هیچ عطر شیرینی تا کنون مرا چنین عذاب نداده است
و اکنون او باز می گردد و باز در منطق تمام رویا های من رخنه می کند
این آتش می سوزاند دریافته ام هیچ چیز آنگونه که می نماید نیست
در رویای بارانم نگاهم را به سقف آسمان صاف می دوزم
چشمانم را می بندم این رایحه ی کمیاب همان مستی شیرین عشق است
رز زیبای صحرا هر گلبرگش سری جاودانه است
این گل صحرا هیچ عطر شیرینی تا کنون مرا چنین عذاب نداده است
رز زیبای صحرا این خاطره ی بهشت همه ما را در برگرفته است
این گل صحرا این رایحه ی کمیاب مستی شیرین هبوط است.
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my handI dream of fire
Those dreams that tie two hearts that will never die
And near the flames
The shadows play in the shape of the mans desireThis desert rose
Whose shadow bears the secret promise
This desert flower
No sweet perfume that would torture you more than thisAnd now she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothings as it seemsI dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my handI dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes
The rare perfume is the sweet intoxication of loveI dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my handSweet desert rose
Whose shadow bears the secret promise
This desert flower
No sweet perfume that would torture you more than thisSweet desert rose
This memory of hidden hearts and souls
This desert flower
This rare perfurme is the sweet intoxication of loveشعر از استینگ

به نام خدا
« کودک و قلب زخمی »
نمی دانست دلش راکجاگم کرده است .تنها احساس خوش را به یادداشت. احساسی
که تابه حال نداشته است .گیج ومبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که می
رسید می پرسید .هرکجا که احساس می کرددلش آنجاباشدسرکشید .اما هیچ
نیافت .ناامیدراه خانه رادرپیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمی
کرد .دلش را درزمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده
وآن را برزمین انداخته باشم .وای برمن اگراین چنین شده با شدوای برمن که
حالاهزاران جای پابررویش نقش بسته است .دراین افکاربودکه صدایی اورا
متوجه خودکرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداندکودکی را دیدکه قلبی
زخمی دردستانش می تپد .ناله ای سرداد وبرزمین افتاد بیدارکه شددلش سر
جایش بود .اما پراززخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک
کردوبه یادکودک افتاد اورادرکنارخوددید .خوب که به آن نگریست متوجه شد
که آن کودک شبیه خودش است ازاوپرسیدکه این قلب راکجا پیداکردی ،کودک
آرام جواب داددرراه می گذشتم تورادیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت رابه
صاحب آن می دادی .وقتی او قلب تو راگرفت تورا ترک کردمن نیز به دنبال او
رفتم چندین گام بیشتربر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت وقلب دیگری را
در دست گرفت .وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا
بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد ومن توانستم آن را از زیر
پا ها و از روی زمین بردارم .او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم
کرده است .نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر
رهگذری نسپارد .الا خدا که عشق فقط از برای خداست.


معنای عشق
از کسی پرسیدند :عشق چیست؟ او لبخند زد!
عاشقی را گفتند : عشق چیست ؟ او نیز لبخندزد!
از دیوانه ای پرسیدند: او هم فقط لبخند زد!
عالمی را دلیل از جواب اینان پرسیدند: او نیز بعد از لبخند چنین پاسخ داد:
لبخند نفر اول به دلیل عاشق نبودن است ولی می تواند عاشق باشد پس در آن لحظه
به معنای حقیقی عشق رسیده و لبخند می زند ؛
لبخند نفر دوم به این خاطر بوده که شما متوجه قدرت و معنی عشق بکند؛ و لبخند
نفر سوم به این دلیل است به حد اعلای عشق رسیده و وقتی متوجه بی وفایی
معشوق خود می شود از شدت عشق دیوانه می شود.
دلیل لبخند شما چیست؟
لبخند من به این دلیل است که متوجه معنای عشق و حال اینان شدم و شما هنوز
معنای عشق را در نیافته اید!!؟

شعر سپید
وقتی که شعر سپیدم جان می دهد در مه صبحگاهی ، می چرخد ، می پیچد و
بالا می رود چشمهایم از نگاه خورشید گاهی می نشینم ، گاهی راه می روم
و گاهی نمی دانم شاید تصور می کنم اما گویی در حال پروازم سایه ام را
رها می سازم و ذهنم را پاک از هیچ.آزاد آزاد دیگر نه نگران شعر سپیدم
نه جان دادنش.

رویا
با چشمان باز رویا می بینم ، ایستاده بر روی قایق آرزوها دستها باز چشمها
بسته ، بادی که می وزد و خورشید ی که خیره نگاه می کند ؛ آسمان آبی و
صاف .نمی دانم بر روی دریا هستم یا اقیانوس و شاید هم بر روی رودی
از خاطرات ، خاطرات گذشته ، حال ، آینده کسی نمی دا ند ؛ من هم نمی
خواهم بدانم تنها چیزی که مهم است این است من با چشمان باز رویا
می بینم.

مرور خاطرات
لحظه جدایی/مرور خاطرات /قدم زدن در برف و شاید دیدار با خود
/نمی دانم کدام یک /چیدن گل سرخ /یا گریه شبانه/پرتاب سنگی به
سوی خورشید/خاموش کردن شمع/فرو رفتن در فکر/فریاد زدن در
زیر باران/و شاید گفتن دوستت دارم/باز شدن پنجره /پرواز
بلبل/سوختن بال پروانه/دفتر نقاشی و شاید گلی در قالی/خورشید در
زمین/شکستن دل بی صدا/تجربه ای تلخ از اولین عشق/موجهای سنگین
دریا/صدای بر هم خوردن در/و شاید توهم رفتن و نرفتن/نشستن در
زمان /کشیدن کلاغ سفید در آسمان/نویسنده یا نقاش؟/پرواز با قفس و
شاید شرشر باران/ناله ای در شب /عقابی در باغ و بلبلی در قفس/نمی
دانم کدام یک/شاید جرعه ای آب و یا هیچ کدام/گریه ی لیلی/شیون
عذرا/پرنده ای بی پر و بال و سکوت/و خود نیز نمی دانم/بی هدف/همه
چیز و هیچ چیز/بلورهای یخ/دانه های باران/روزهای تابستان/قدم های
کوتاه و بلند/و روز تداعی نگاه و قفس خالی زندانی در فضا/گفتن
دوستت دارم و اشکهای نا خود آگاه/.

پنجره چشمانش را می بندد ، سنگ خود را بر آب می زند
و از دور صدای شکستن دلی می آید.خورشید می رود ،
گلی پر پر می شود و صدای پایی که در حال دور شدن
است نگاه آیینه بر در خشکیده ، گل شمعدانی در خواب
است ، ساعت خسته از شمارش دقایق بر گذر عمر خود
می گرید. عشقی قدیمی و کهنه در سینه جان می گیرد
.قطره ای اشک بر روی گونه می غلطد ؛ صدای خنده ای
می آید دستانی در دست ، دوشادوش در حال حرکت
؛ناگهان اتفاقی تکراری و صدای شکستن دلی و صدای دور
شدن پایی و ماه می آید.

به نام خدایی که همیشه با من است
فکرش را پرواز می دهد به هر جا که دلش می خواهد چشمانش را می بندد
چیزی را به خاطر می آورد که حس پرواز را برایش تداعی می کند
؛سبک بال سبک بال مثل رها شدن در زمان با قلبی پر از عشق هر لحظه که
فکرش اوج می گرفت احساس خوشایند تری در قلبش بوجود می آمد از
فراز کوهها و دشتها و جنگلها پرواز می کرد برای پرنده های در حال
پرواز دست تکان می داد همچو کودکی بازیگوش به دنبال پروانه ای در
دشت می کرد اما همچنان حسی او را وادار به حرکت می کرد حسی که از
پرواز هم خوشایند تر بود حسی که لحظه چیدن گل سرخ داشت می
دانست که گل را چرا از شاخه جدا می کند به لحظه ای فکر می کرد که
قرار بود گل را تقدیم بهترینش کند کسی که حسی برتر از حس پرواز را
در وجودش ایجاد می کرد .
رسید به جایی که انتظارش را می کشید اما هر چه منتظر ماند هیچ کس
نیامد باد آرامی موهایش را نوازش می داد گل در دستانش ، چشمانش خیره
به جلو فکرش را پرواز می دهد به هر کجا که دلش بخواهد...

وقتی نگاه خشک شده ساعت به شمعدونی رو دنبال می کرد
انگار که برق گرفته باشه زود نگاهشو دزدید
انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده اما تو دلش اشوب بود
حتی ایینه هم فهمیده بود
دوباره برگشت اینبار یه نگاه مهربونتر کرد
رفت طرفش از رو زمین برداشتش
خاکای روشو تمیز کرد گذاشتش کنار شمعدونی
خشک شد برگشت و رفت اما بدون خداحافظی...

می روند
بی آنکه بگویند : به کجا ؟
می برند بی آنکه بگویند : چرا؟
زمان را لحظه ها را عمر را می گویم...

واژه ها واژه ها واژه ها...
واژه ها را چه می شود حتی تلخترین آنها یا شیرینترینشان
غمگینترین یا شادترینشان
آنها را چه می شود زمانی که محتاج بیانم
نه زبانم یاری می کند نه واژه ها
ایستاده ایم در مقابل یکدیگر
وقت تنگ است واژه ها را کنار هم می گذارم
اما زبانم یاری نمی کند تمام نیروی خود را جمع می کنم
آماده بیانم این بار واژه ها یاری نمی کنند
واژه ها را چه می شود اکنون که محتاج بیانم
وقت تمام شد حتی چشمانم نیز نتوانستند جمله ای بیان کنند
وقت تمام شد آخرین فرصت نیز از دست رفت

آخرین مطالب